بعضی انسان ها در ذهن خود دنیایی ساخته اند و در آن زندگی می کنند. بعضی هم در همین دنیا.
من اهل این دنیا نیستم ، من هم اهل همان دنیایم ، آمده ام به اینجا که بروم ، اصلاً رفتن با هستی پیوند خورده است.
مگر می شود انسانی بیاید اما نرود ، به هر حال هر آمدنی رفتنی هم دارد و من باید بروم ، امروز یا فردا!
می دانی ، تقصیر من و تو و این دنیا نیست ، کلاً فلسفه ی هستی و زندگی رفتن است و نماندن ...
خیلی خوبه آدم همش از خواهرش مجله ی موفقیت بپیچونه ، نه؟
اینم یک پیام دیگه ، مثل اوندفعه ، ولی مثل اینکه نویسنده ی این یکی فرق داشته ، دقت بفرمایید:
خستگان را چون طلب باشد و قوت نبود *** گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
تولدت مبارک( خیلی ممنون، ولی هنوز مونده ها!!! ). بدرفتاری با پدر و مادر و دست بریدن از خویشاوندان گناه بزرگی است( جان؟! ). خود را لوس کردن و بیمار نشان دادن موجب دلسردی و پشیمانی می شود( الآن با من کار دارید شما؟! ). موسیقی ، تفریح و گردش برایت خوب است( خیلی ممنون ، پس شما دکتری. دکتر ان شاء الله بعد امتحانا! ). از غرور کاری ساخته نیست بلکه تواضع و فروتنی و مهربانی مشکلات را حل می کند( خیلی ممنون، ولی منم معمولاً از همین روش استفاده می کنم ها!!! ). سعی کن از دیگران دلجویی و عذرخواهی کنی. از گفت و گو های غیر مسوولانه دست بردار که موجب دلسردی و دلزدگی می شود. سعی کن سخنان نرم بر زبان جاری سازی( چشم ، چشم ، چشم ). اگر در رفتار او تغییراتی می بینی علتش خود خواهی و خود اندیشی است که جدیداً به او دست داده( شما منظورتون کیه؟ "او" کیه؟ آقا/خانم چرا گناه مردم رو میشوری؟ ). زیاد نگران رفتارش نباش بالأخره مطیع خواهد شد. مادامی که عشق هست از عقل کاری ساخته نیست پس صبر و شکیبایی لازم است. با متانت ، بردباری و کوشش گام بردار( ببینم ، این چند تا جمله به هم ربط داشت؟!
). مژده ای به زودی میرسد( این مژده همون قرعه کشی هست؟ یا اون آرزو ؟! یا "او"؟! اصلاً مژده خانم و آرزو خانم رو چی کار داری؟! ). در امور مالی سودی به دست می آوری ، پس به دنبال خرید و فروش برو( من بنگاهی نیستم که ، دانشجو هستم. ). ازدواج عملی است. ملاقاتی سودمند در جریان است( ببینم این ازدواج و ملاقات و "او" و مژده خانم و آرزو خانم به هم ربط دارن؟! جمله سازیه؟
). مدت ها وقت خود را بیهوده تلف کردی و از این شاخه به آن شاخه پریدی بدون اینکه به عواقب آن کارها توجه داشته باشی( آره! من دیدم درس خوندنم با نخوندنم برای امتحان درس ساختمان داده و الگوریتم ها فرق نمیکرد، کاش جای اون امتحان های بعدی رو میخوندم
). از این به بعد ثابت قدم و یک رای باش و تردید و سستی را از خودت دور ساز( یعنی درس نخونم آیا؟! ( این نحوه ی بیان سرقتی بود. ) ). عقاید کهنه ی ماقبل تاریخ خو را عوض کن و کمی رنگ تازگی به آنها بده( اولاً که سن من به اون موقع ها که شما بودی قد نمیده
، ثانیاً من دارم یک زبان برنامه نویسی جدید یاد میگیرم و میخوام از ++C به اون مهاجرت کنم. ثالثاً خودکار بیک مال ما قبل تاریخ نیست. ). نیاز های خود را بشناس و آنچه را که باعث کمال تو می شود، دریاب و شروع کن( چشم ، تمام تلاشمو می کنم
).
همگی موفق باشید ، چه نویسنده ی این متن و چه شما خواننده ی گرامی
ببین چه دنیایی شده ، توی دستمال کاغذی جیبی هم فال حافظ میگذارند:
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست *** بیار نفخه ای از گیسوی مغبر دوست
به جان او که به شکرانه جان بر افشانم *** اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست
و گر چنانچه در آن حضرتت نباشد بار *** برای دیده بیاور غباری از در دوست
من گدا و تمنای وصل او هیهات *** مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست
دل صنوبریم همچو بید لرزان است *** ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را *** به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد *** چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست
تفسیرش با خودتون ...
« به کجا چنین شتابان؟»
گون از نسیم پرسید
« دل من گرفته زاین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
« همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم.»
« به کجا چنین شتابان؟ »« سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفهها، به باران،
برسان سلام ما را».
دکتر شفیعی کدکنی