شهر MAT

شهر MAT ، شهر شماست !

شهر MAT

شهر MAT ، شهر شماست !

نامه

این رو اینقدر گشتم تا تونستم پیدا کنم ، و از دوستی که این داستان رو به من یادآوری کرد بسیار ممنونم.

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

شماره ی 215، فرگوسن هال

بیست و چهارم سپتامبر

 

آقای مهربان و عزیزی که یتیمان را به دانشکده می فرستید!

 

من دیروز رسیدم. سفرم با قطار چهار ساعت طول کشید. احساس عجیبی داشتم، چون تا به حال با قطار سفر نکرده بودم.

دانشکده بزرگترین و عجیب ترین محلی است که تا به حال دیده ام. هر وقت از اتاقم بیرون می روم، گم می شوم. اگر از این گیجی بیرون بیایم، شرح حالی مفصل برای تان می نویسم و در باره ی درس ها هم توضیح می دهم. فقط می خواستم برای این که با هم آشنا شویم اولین نامه را بنویسم.

کمی عجیب است که آدم برای کسی که نمی شناسد نامه بنویسد. اصلاً نامه نوشتن به نظرم عجیب است. تا به حال در عمرم بیش از دو یا سه بار نامه ننوشته ام، پس اگر خطایی در نوشته هایم می بینید، ببخشید.

 

دیروز صبح قبل از آمدنم، با خانم لیپت کلی صحبت کردم و او تکلیف رفتاری را که در بقیه ی عمرم باید داشته باشم روشن کرد، به خصوص نسبت به آقایی که آن قدر در حق من لطف کرده است. من سعی می کنم خیلی مودب باشم. ولی آدم چه طور می تواند با آقایی که دوست دارد او را جان اسمیت بنامند، محترمانه رفتار کند؟ چرا اسم با شخصیت تری را انتخاب نکردید؟ برای من، نامه نوشتن به آقای جان اسمیت عزیز، مثل این است که بخواهم نامه ای برای جناب تیر چراغ برق یا چوب لباسی عزیز بنویسم.

در تابستان امسال خیلی در باره ی شما فکر کردم. بعد از این همه سال، حالا که کسی پیدا شده که علاقه ای به من نشان بدهد، احساس می کنم خانواده ای برای خودم پیدا کرده ام. حال من هم کسی را دارم، چه احساس آرامش بخشی!

باید بگویم وقتی که در باره ی شما فکر می کنم، قوره ی تخیلم نمی تواند زیاد کار کند، چون فقط سه چیز از شما می دانم:

1. قد بلندید.

2. ثروتمندید.

3. از دخترها متنفرید.

می توانم شما را آقای بیزار از دخترها بنامم، ولی این کم و بیش اهانت به خودم است. اگر بگویم: آقای ثروتمند عزیز! به شما اهانت کرده ام. انگار که ثروت تنها مشخصه ی مهم شماست. ضمن این که ثروتمند بودن یک صفت سطحی است. شاید تا آخر عمرتان ثرمتمند باقی نمانید. چه بسیارند مردان زیرکی که در وال استریت ورشکسته می شوند.

اما قدبلندی صفتی است که تا آخر عمرتان با شماست. من تصمیم گرفته ام شما را بابالنگ دراز بنامم. امیدوارم از نظر شما اشکالی نداشته باشد. این فقط یک اسم خودمانی است و در این مورد چیزی به خانم لیپت نخواهیم گفت.

دو دقیقه ی دیگر زنگ ساعت ده نواخته می شود. زنگ ها روز ما را به چند قسمت تقسیم می کنند. با صدای زنگ می خوابیم، با صدای زنگ مطالعه می کنیم و با صدای زنگ غذا می خوریم. خیلی روحنواز است. بیشتر اوقات حس می کنم که مثل یک اسب هیجانزده هستم. خوب، این هم صدای زنگ. چراغ ها خاموش، شب به خیر!

می بینید که با چه دقتی از قوانین اطاعت می کنم! این به سبب تربیتم در پرورشگاه جان گریر است.

ارادتمند و مخلص شما

جروشا ابوت

نظرات 3 + ارسال نظر
جودی آبوت سه‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1386 ساعت 08:05 ق.ظ http://jerusha-abbott.blogsky.com

این کتاب و این نوشته ها هیچ وقت برایم کهنه نمی شوند...
من هم یک کار جالب کردم!!
البته نه خیلی جالب.
حتی نه به اندازه ی کار تو!! ولی خوب...

راستی داستان بابا لنگ دراز را در لینک های روزانه برای دانلود گذاشته ام... نمی دانم دیدی یا نه...

شاد باشی

جودی آبوت سه‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1386 ساعت 08:11 ق.ظ http://jerusha-abbott.blogsky.com

حرفم و پس میگیرم!!
هیچ کار جالبی انجام ندادم!!
یعنی دادمااااا...ولی دیگه جالب نیست!
چون دیدم قبل من تو انجام داده بودی!!!

به قول آقای قرمز کلاه : ایشکالی نداره ...

عوضش لینک های کارتون رو گذاشتی که برای من خیلی جالب بود.

جودی آبوت سه‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1386 ساعت 11:04 ق.ظ http://jerusha-abbott.blogsky.com

تازه به زودی انیمه ی بابا لنگ دراز و برای دانلود هم میزارم!!
اونوقت من یه کار جالب از تو جلوترم!!! (چشمک)

پس منم می گردم دنبال یک کار جدیدتر ( منم چشمک )

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد